بازگشت

صوفي مازندراني






با مرد عشق هرگز تاج و نگين نباشد

با آفتاب روشن شب همنشين نباشد



باور مکن که باشد اندر بهشت روئي

در سينه اي که در وي دوزخ دفين نباشد



هر خاطري که باشد ياد تو مونس او

يکره غمين نگردد، هرگز حزين نباشد



پيمان گسستن از ما باور مکن چگونه

عاشق وفا نورزد، جبريل امين نباشد



اميد وصل ما را بيهوده در سر افتاد

با آفتاب روشن سايه قرين نباشد



در دور چشم مستت هشيار کس نبيند

در روزگار حسنت، خلق آتشين نباشد



در عرضه زمانه گشتم بسي نديدم

يک شاديي که او را غم در کمين نباشد



از بهر ديدن او بگشاي ديده جان

کين ديده اي «محمد» خورشيد بين نباشد