بازگشت

دليل عقلي


علّت ها و فلسفه هايي که براي ضرورت و لزوم وجود پيامبر گفته اند، همان علّت ها براي ضرورت وجود جانشين و وصيّ پيغمبر نيز صادق است که پس از وفات آن حضرت لازم است بوده باشد تا مردم به جانشين پيغمبر در شؤون مختلف زندگي خود مراجعه کنند، همان گونه که به پيغمبر مراجعه مي کردند، پس بر خداوند متعال واجب است که او را نصب فرمايد و بر مردم نيز واجب است آن امام را بشناسند؛ زيرا که پيروي کردن بدون معرفت و شناخت امکان ندارد.

اگر کسي اشکال کند که: علّت برانگيختن پيغمبر با اين مورد فرق مي کند؛ زيرا که مردم در امور معاش و شؤون زندگي مادّي و جنبه هاي اخروي و امور مربوط به معاد، به پيغمبر نيازمندند تا از جانب خداوند قانوني براي آنان بياورد و مطابق آن عمل نمايند و چون پيغمبر آنچه مورد نياز مردم است را براي آنان آورد و قواعد و احکامي برايشان بيان فرمود و مردم آن ها را شناختند و عمل کردند، ديگر نياز برطرف مي شود و براي بيان و آموزش قواعد و احکام دين وجود علماء و کتاب هاي مربوطه بسنده است، پس وجود وصيّ و جانشين پيغمبر لازم نيست!

در جواب مي گويم: اين اشکال به چند جهت نادرست است:



[ صفحه 54]



اوّل: پيغمبرصلي الله عليه وآله قواعد را به طور کلّي بيان فرموده و دستورات دين را به مقدار مورد نياز عموم در آن زمان تشريح کرده است، و اين مطلب براي کساني که به احاديث پيغمبر اکرم صلي الله عليه وآله مراجعه کنند واضح است. بنابراين احتياج مردم با آن مقدار از بيان برطرف نشده، بلکه پاره اي از مسائل حتي بر علما و دانشمندان بزرگ پوشيده مي ماند - تا چه رسد به ديگران - پس افراد بشر از وجود امام و پيشواي معصوم ناگزير هستند تا به او مراجعه کنند و مطالب مورد نياز خويش را از او بياموزند.

البته ترديدي نيست که پيغمبر اکرم صلي الله عليه وآله تمام احکام و علوم را به وصيّ خود سپرده که پس از آن حضرت عليه السلام، رهبري مردم را - از طرف خداوند - به عهده داشته است، و هر امامي به امام بعد از خودش سپرده تا اين که نوبت به امام زمان ما - عجّل اللَّه فرجه الشريف - رسيده است. باري، امامان عليهم السلام احکام الهي را که از پيغمبر گرفته اند براي مردم بيان مي کنند و آنان را با مباني و مفاهيم دين مقدس آشنا مي سازند.

همچنين ترديدي نيست که آن بيانگرِ احکام دين اگر معصوم نباشد، مردم به گفته هاي او اطمينان و اعتماد نخواهند کرد و هدف از برگزيدن او تحقّق نخواهد يافت.

دوم: افراد انسان به خاطر وضع طبيعي که دارند و با توجّه به هواها و خواسته هاي نفساني شان، در نزاع و کشمکش و اختلاف واقع مي شوند، اين معني را با وجدان احساس نموده و با چشم مي بينيم، لذا مقتضاي لطف خداوند است که براي از ميان رفتن هر گونه نزاع و اختلاف، شخصي را تعيين نمايد که حقايق و واقعيت ها را کاملاً بداند، تا در هر زمان مردم به چنين شخصي رجوع کنند و در نزاع ها و مرافعه ها از او کمک بگيرند، و در نتيجه حقّ به حقدار برسد و عدالت الهي در ميان مردم گسترش يابد. و آن شخص که خداوند او را براي رفع اختلاف و نزاع برگزيده، همان «امام» است که مردم وظيفه دارند از او پيروي



[ صفحه 55]



کنند و در شؤون مختلف خود به او مراجعه و بر او اعتماد نمايند.

اگر اشکال کنيد که امامان ماعليهم السلام در زمان حضورشان جز بر مبناي قواعد ظاهري حکم نمي کردند، و به عبارت ديگر: آنان روي قواعدي که علما در زمان غيبتشان حکم مي کنند حکم مي کردند. پس چگونه ادعا مي شود که مقتضاي لطف الهي تعيين و نصب امام است تا بر مبناي حقّ و واقعيت ها حکم کند؟

مي گويم: اين روش به خاطر مانعي بود که از ناحيه مردم وجود داشت، چنان که مانع ظهور امام نيز از طرف مردم است. پس در اين صورت هيچ گونه اعتراضي بر آنان وارد نيست و به هيچ وجه نبايد خيال کرد که اين امر با لطف الهي متناقض است. دليل بر اين مدعي رواياتي است که از خود ايشان وارد شده و تصريح مي کند که چنانچه رياست و خلافت به طور کامل به آنان واگذار مي شد و در تصرّفات، دستشان باز مي بود، به حکم آل داوود حکم مي کردند و احکام واقعي را براي مردم آشکار مي ساختند. از جمله روايتي است که در اصول کافي از ابوعبيده حذّاء آمده است که حضرت ابوعبد اللَّه صادق عليه السلام فرمود: اي ابوعبيده! هر گاه قائم آل محمدعليهم السلام بپاخيزد، به حکم داوود و سليمان عليهما السلام حکم مي کند و از بيّنه و شاهد نخواهد پرسيد. [1] .

و در همان کتاب [2] در خبر صحيح از ابان منقول است که گفت: از حضرت ابوعبد اللَّه صادق عليه السلام شنيدم که مي فرمود: دنيا تمام نخواهد شد تا اين که مردي از تبار من ظهور نمايد که به حکم آل داوود حکومت کند و از بيّنه و شاهد نپرسد، به هر موجودي حقّش را مي دهد.

و نيز در همان کتاب به سندي صحيح از عمّار ساباطي آمده است که گفت: به حضرت امام صادق عليه السلام عرضه داشتم: اگر حکومت به دست شما رسد چگونه حکم خواهيد کرد؟ فرمود: به حکم الهي و به حکم داوود؛ پس هر گاه بر ما قضيّه اي پيش بيايد که حکم آن نزد ما حاضر نباشد، روح القدس آن را به ما القاء خواهد کرد. [3] .



[ صفحه 56]



و نيز به سند خود از جُعَيد همداني از حضرت علي بن الحسين عليهما السلام روايت کرده است که گفت: از آن حضرت پرسيدم: روي چه مبنايي حکم مي فرماييد؟ فرمود: به حکم آل داوود؛ و اگر کاري بر ما دشوار گردد، روح القدس برايمان خواهد آورد. [4] .

مي گويم: در بخش چهارم همين کتاب حرف «ح» مطالبي در اين زمينه خواهد آمد؛ ان شاء اللَّه تعالي.

سوم: اگر فرض کنيم تمام علما و دانشمندان به تمام احکام عمل کنند، باز هم وجود ايشان ما را از وجود امام بي نياز نمي سازد، زيرا که آنان از سهو و اشتباه معصوم نيستند. پس در هر زمان ناگزير از وجود شخص معصومي که از خطا و اشتباه محفوظ باشد هستيم. تا مرجع و پناه مردم بوده، حقايق احکام را برايشان بيان فرمايد. و آن شخص معصوم هيچ کس جز امام نيست.

در اين جا اگر کسي بگويد: نبودن امام با بودنش در حالي که از ديدگان مردم پنهان و غايب باشد چه فرق مي کند؟ مي گويم اوّلاً: نظر به اين که مانع ظهور و آشکار بودن آن حضرت، ناشي از خود مردم است، اين مطلب منافاتي با لطف خداوند ندارد. و دليل نمي شود بر اين که احتياجي به وجود آن حضرت عليه السلام نيست، بلکه بر مردم واجب است که موانع ظهور را برطرف سازند تا از نور مقدّسش بهره مند شوند و از انواع علوم و معارفش استفاده کنند.

ثانياً: غيبت آن حضرت در همه زمان ها و از همه انسان هاي مؤمن نيست، بلکه براي بسياري از بزرگان مؤمنين اتفاق افتاده است که به خدمت حضرتش شرفياب شده و به محضر مقدّسش راه يافته اند. جريانات آنان در کتاب هاي علماي بزرگوار ما ضبط است، و بيان آن ها فعلاً از بحث ما خارج است. و حکايات به خاطر اين که به طور متواتر نقل شده براي ما موجب يقين است.

ثالثاً: منافع وجود مبارک آن حضرت منحصر در بيان علوم نيست، بلکه همه آنچه از



[ صفحه 57]



مبدأ و سرچشمه فيض الهي به مخلوقات مي رسد، از برکات وجود او مي باشد که در بخش سوم کتاب اين موضوع را بيان خواهيم کرد؛ ان شاء اللَّه تعالي.


پاورقي

[1] اصول کافي: 397:2.

[2] اصول کافي: 397:2.

[3] اصول کافي: 248:2.

[4] اصول کافي: 249:2.